<body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/plusone.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar.g?targetBlogID\x3d6919998\x26blogName\x3d%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87+%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%86\x26publishMode\x3dPUBLISH_MODE_BLOGSPOT\x26navbarType\x3dBLUE\x26layoutType\x3dCLASSIC\x26searchRoot\x3dhttp://khaneroshanan.blogspot.com/search\x26blogLocale\x3den_US\x26v\x3d2\x26homepageUrl\x3dhttp://khaneroshanan.blogspot.com/\x26vt\x3d-3537241999875827554', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script> vlink="#EAE6E0" alink="#EAE6E0">
height="327">
خانه روشنان
Friday, September 10, 2010


---------------------------------------------------------------------------

Friday, April 02, 2010 هیچ

هیچ کجاش هیچ چیزی نیست

---------------------------------------------------------------------------

Monday, October 12, 2009 خون تن از شیشه و شاخ بر کشیدن

چند وقتی بود به سرم افتاده بود. نشده بود. یعنی مثل خیلی چیز ها چند روزی به تاخیر می اقتاد، بعد دیر به دیر به یاد می آمد و آخر سر که فصلش می گذشت، دیگر موضوعیتی نداشت.
اما امسال شد. رفتیم و نشستیم و بادکش کردیم. چاهار زانو. رو به دیوار. و بعد تیغ جراحی بود و پوست کمر بین دو کتف و ده یا دوازده خطی که "حجامی" پشت هم کشید و دو باره باد کش کرد تا به تجویز زکریای رازی در الحاوی و بو علی در قانون و ... حجامت کرده باشیم. همین طور، الکی.
می گویند بهترین فصل برای حجانت بهار و پاییز است. وقت خوب بود. نه باید به تعویق می افتاد، که اگر کشف کلینیک طب سنتی، آن هم به برکت سرک کشیدن جهت رفع حاجت نبود، حتما به تعویق می افتاد.
دو تایی رفتیم. کنار هم نشستیم با بالاتنه ی لخت. رو به دیوار. "حجامی" آمد. اما هیچ شباهتی به آن حجامی هزاردستان نداشت. به جای آن شاخ گاو و بادکشی با دهن و تیغی که روی آتش داغ می شد، لیوان پلاستیکی یک بار مصرف بود و تیغ استریل جراحی. زیاد راحت نبودم. کمی ترسیده بودم. شاید چون کمر رفیقم را می دیدم که چه طود بادکش شده بود و بعد از تیغ زنی چه طور خون تیره توی لیوانی که به کمرش چسبیده بود جمع می شد.
چند توصیه هم بود برای بعد از حجامت. برای کسی که می خواهد برنامه ریزی کند مهم است. اول این که تا 24 ساعت حمام نروی و این که به جای تیغ ها عسل بمالی و تا یک روز سردی نخوری و تا 48 ساعت نزدیکی نکنی!

---------------------------------------------------------------------------

Thursday, September 24, 2009 آیا ادامه می یابد؟ گفت و گویی پس ازروزهای پیروزی بر دیکتاتوری به روایت کلیما


"دلم می خواهد از تو بچه داشته باشم ،آلیس"
"خیلی دیره، پاول"
" فکر می کردم_آخرین باری که همدیگر را در آن تظاهرات بزرگ دیدیم، و با هم به آن بار کوچک رفتیم و تلویزیون روشن بود...را یادته؟"
"معلومه که یادمه."
"ناگهان مرا بوسیدی، و به نظر آمد...به نظر آمد که به اندازه آن سال ها با هم صمیمی ایم."
"باعث آن لحظه، آن موقع بود پاول. در آن روزها همه مان با هم نزدیک و صمیمی بودیم."
"حالا آن زمان تمام شده و رفته؟"
"زمانی مثل آن نمی تواند مدتی طولانی بپاید."
ایوان کلیما، در انتظار تاریکی در انتظار روشنایی، ترجمه ی فروغ پوریاوری، نشر آگه

---------------------------------------------------------------------------

Tuesday, August 25, 2009 ظل الله

پیش از این به بهانه ای و مقدمه ای، این شعرهای "ظل الله" براهنی را نقل کرده بودم. کتاب را گم کرده ام-شاید هم دست رفیقی باشد-برای همین دوباره همان شعر ها را می نویسم، بی هیچ مقدمه ای. جز این که این شعر ها را باید با صدای بلند خواند:
شعر تجاوز
وقتی که
مامورگردن کلفتی بر گردن آدم سوار
شده
وشلوار زندان تا زانوهایش پایین
کشیده شده
وقتی که
دوامیر تجاوز کون آدم را به یکدیگر تعارف
می کنند
آدم
به یاد مورچه های بلندی نمی افتد که
یک پایشان شکسته پای دیگرشان
یارای کشیدن مورچه را
ندار
دو یاد حرف مادر بزرگ مرحومش نمی افتد که
می گفت پشتکار را از مورچه یادبگیر که
بی محابا پیش می تازد و پیش می رود
- حتی اگر سرش یا کونش را هم بریده
باشند -
آدم به یاد مظفرالدین شاه که از بواسیر
مرد و رضا شاه که از سیفلیس مرد
نمی افتد
آدمبه یاد زن موبوری که
شاه جدیدا شکمش را بالا آورده نمی افتد
آدم به یاد عمه مسلولش هم نمی افتد
آدم اصلا به یاد هیچ چیزنمی افتد
بلکه
می بیند حیوانی درشت تر از خودش
در اعماق استخوانهایش فرو می رود
و طلسم تحقیر بر سوراخ خونین مقعدش کوبیده
می شود
انگاربا میخی در ماتحتش حکم
مرده یا زنده اش را خواهانیم، می کوبند
و بعد آدم در مغزش خطاب به مادرش
می گوید
چرا
مرا همانطور که بیرون دادی بالا نمی کشی چرا؟
رژه جلادان
حسین زاده می گید : من جلاد سازمان امنیت هستم
منوچهری می گوید : من جلاد سازمان امنیت هستم
رسولی می گوید : من جلاد سازمان امنیت هستم
شادی می گوید : من جلاد سازمان امنیت هستم
رضوان می گوید : من جلاد سازمان امنیت هستم
پرویزخان می گوید : من جلاد سازمان امنیت هستم
حسینی می گوید : من جلاد سازمان امنیت هستم
وگاهی هم می گویند:
من جلاد شاهنشاه آریامهر هستم
من جلاد شاهنشاه آریامهر هستم
من جلاد شاهنشاه آریامهر هستم
من جلاد شاهنشاه آریامهر هستم
من جلاد شاهنشاه آریامهر هستم
من جلاد شاهنشاه آریامهر هستم
من جلاد شاهنشاه آریامهر هستم
جلادان دیگر نمی گویند، اما هستند
زدن یا نزدن
بلند می شود به ناگهان زنی درون بند
و جیغ می زند:
نزن!نزن!نزن!
اسیرهای بند
بلند می شوند یک به یک
و جیغ می زنند مرد و زن:
نزن!نزن!نزن!
و در اتاق های تمشیت
زدن شروع می شود
نزن!نزن!نزن!

---------------------------------------------------------------------------

Saturday, August 15, 2009 برای شجریان

شعری از منصور اوجی برای شجریان سال های پنجاه، سال هایی که سیاوش بود...
صدای همیشه
برای سیاوش شجریان و صدایش

دهان مناجات!
صدایت مرا می برد تا ته عمر.
چه جوهر در این حنجره است، آی
که می درد از هم تن و روح ما را.
بگردید دیباچه ها را بگردید-
تمامی اسفار و آیات و آیات!

دهان مناجات!
صدایت مرا می برد تا ته عمر.
صدایت مرا می برد تا ته کوچه پس کوچه های نشابور
به آن عصر پاییز
که می ساخت،می ساخت
و می خواند و می زد کمانچه زن کور کوری
همه گوشه های نوا را
و می خواند و می زد
و می ساخت...

به من گفته بودند
شبی مرغی از سوی مشرق در آمد
وبر بام ایوان نشست و چنان خواند
که مرغان پر و بالشان سوخت
پروبالشان ریخت...

نه پرواز مرغی
نه برگی، نه باغی
و پاییز بود و همیشه...
دگر بر نشد شعله ای از چراغی

چه خواند او مگر، آه-
بجز داستان سیاوش؟

دهان مناجات!
صدایت مرا می برد تا ته عمر.
صدایت مرا می برد تا صدای همیشه.
به عریانی من تماشا گران را تماشا کن اینجا!
به عریانی من تو می خوانی امشب
همه گوشه های نوا را:-

"چه سرد است این خاک، این گوشه خاک!...


از کتاب صدای همیشه،1357

---------------------------------------------------------------------------

Sunday, August 02, 2009 ای آن که غم گنی و سزاواری

بین این همه گیر و دار و داد و بی داد ، باید تسلیت بگوییم به دوستانمان نیما نامداری و نسرین افضلی برای خاک سپاری عزیزشان . خاک سپاری بعد از پنجاه روز. پنجاه روز بی خبری، پنجاه روز در به دری از دادستانی به بیمارستان ها، کلانتری ها، بازداشت گاه ها... و حالا پزشکی قانونی.
بهزاد مهاجر. آخرین بار با مادرش صحبت می کند. تلفنی. همان دوشنبه ی بزرگ 25 خرداد و با مادر از دریای مردم و سکوت می گوید. بی خبر از آن که دقایقی بعد، وقتی که به آزادی برسد، هدف همان تیری خواهد شد که بر سینه ی سهراب نشست. و از آن روز تا امروز خانواده ی داغ دارش نگران و مضطرب.
این جور وقت ها تسلیت گفتن سخت است. اصلا حرف زدن سخت است. زیاد نباید گفت. شهادتش را تسلیت می گوییم، به مادرش ، خانواده اش، به نیما و نسرین و به یک دیگر. این بار تعارف نیست. همه در این مصیبت شریکیم.

---------------------------------------------------------------------------

Friday, July 03, 2009 روزهای خوب


این چند روز، مخصوصا روز های دور و بر انتخابات، دیدن مردم ایران لذت بخش بود. همه می دانیم که در این مدت ملت ایران محترم شده اند. به ما احترام می گزارند، نه این که چون مظلومان سوژه ی دل سوزی باشیم، اگر چه مظلوم بودیم. نه این که چون داغ دیده گان، مستحق هم دردی باشیم، اگر چه داغ دیده ایم. به ما احترام می گزارند چون محترمیم.
باید افتخار کنیم، نه به خاطر تخت جمشید و کورش و گذشتگانی که از پادشهان باج می گرفتند، به خاطر آن چه همین حالا می کنیم. به خاطر آن چه همین حالا هستیم. به خاطر این که محتریم.
این چند روز با احترام تمام برای تغییر تلاش کردیم. با احترام همه را به رای دادن تشویق کردیم. با احترام با حریف مواجه شدیم. با احترام رای دادیم. با احترام اعتراض کردیم. و با احترام با هم زندگی کردیم.
همه به هم احترام گذاشتیم. در این چند روز از همیشه با اخلاق تر بودیم. همه هوای هم را داشتیم. همه با هم مهربان بودیم. همه برای هم صبر کردیم، گذشت کردیم. پیران و کودکان را مقدم داشتیم. به هم کمک کردیم.
با اخلاق بودیم. شعار های ما هم اخلاقی بود. از دروغ بیزار بودیم، از ریا، از نفاق، از بد گویی و درشت گویی و بی ادبی. آن چه می خواستیم رعایت اخلاق بود، صداقت بود، ادای امانت بود. همه ی آن چه می خواهیم. ما ملتی اخلاقی بودیم، دولت اخلاقی هم می خواهیم. دولتی که مثل ما همه جای جهان محترم باشد.
خیلی ها می گفتند، این ملت پیش از این صادق بود، سالم بود و من باور نمی کردم. فکر می کردم که رفتار ملت - رفتاری که از آن بیزار بودم - ذاتی این مردم است و دلیل هم کم نبود. این همه دلایل تاریخی و دینی و نژادی و حتی ژنتیک. گمان می کردم در ذات ما است که نظرتنگ باشیم، در ذات مااست که پشت هم بزنیم، دروغ بگوییم، هزار رنگ باشیم، خودخواه باشیم و کلکسیونی از رذایل اخلاقی را در عین ادعای دینی و تاریخی اخلاقی به عمل در آوریم.
(همهیشه هم می گفتیم که این ملت چنین اند و چنان، درست همان وقتی که جدای از این ملت نبودیم .عیب گویی جمعی و بیزاری از مردم، آن هم از زبان همه ی مردم. خویشتن بیزاری عمومی و جمعی.)خیلی ها می گفتند مردم در اثر حاکمیت چنین شده اند و من باور نمی کردم.
اما حالا، بعد از این روزها باور می کنم که ما خوب بودیم. در این چند روز اخلاقی بودیم. مدنی بودیم. پس می توانیم همیشه خوب باشیم. و می دانم که آن ها مارا خوب نمی خواهند.
آن ها ما را گرگ هم می خواهند.آن ها مارا دروغ گو می خواهند. پشت هم انداز، آن ها مارا نامرد و بی معرفت و خود خواه می خواهند. آن ها خوب می دانند که جامعه ی بی اخلاق، جامعه ای که مردمانش دشمنان خاموش یک دیگرند، جامعه ای که همه منتظر فرصتند تا از هم انتقام بگیرند، جامعه ی دروغ گو، ریاورز و منافق، بهترین میدان و هم وارترین زمین برای مرکب خودکامه گی و استبداد بوده و هست. بی خود نیست که هر جا که استبداد هست، اخلاق نیست.
آن ها ، ما را چنین می خواهند که گرگ باشیم برای دریدن یک دیگر. آن ها ما را بی احترام می خواهند.
در این چند وقت ما محترم بودیم. باید محترم بمانیم. باید اخلاقی بمانیم . اتحاد تنها شایسته ی انسان های محترم است. شایسته ی انسان های اخلاقی. انسان های بی اخلاق نمی توانند کنار هم بمانند، نمی توانند با هم کار کنند نمی توانند هم بسته باشند. تفرقه هم زاد مردمان بی اخلاق است.
محترم می مانیم. این تلاشی مدنی است. تلاشی اخلاقی. شعار ما صداقت بود، بی زاری از دروغ و ریا بود و هست. باید راست گو بمانیم و دعوت به صداقت کنیم. اخلاقی بمانیم و دعوت به اخلاق کنیم. به سوی جنبشی اخلاقی. جنبشی که هر چه اخلاقی تر باشد، سیاسی تر است.

---------------------------------------------------------------------------

Friday, June 26, 2009 محمد علی شاه مخلوع


صاحب جمع
ان شاءالله سلامت هستید. حقیقه جای شما خالی است. از آن شخص هم هنوز جواب نرسیده است.
از حال من بخاهید حال سگ. عجب اوضاعی برای من پیش آمده. دو ماه گرفتار درد پا بودم تازه چند روز است که دردپا رفع شده. از دیروز رماتیسم دارم. الان الکتریک داده و مشغول خوردن "سالیسیلاد" شده ام.
منتظرم که کار قسط چه شود. لن شاءالله تا پانزدهم ژولیه به اویان خواهم رفت که مشغول معالجه بشوم.
بیشتر از این حالت نوشتن ندارن. صحت و سلامت برای شما خواهانم.
25
ژوئن
1924

نقل از :
محمد علی میرزا ولیعهد و محمد علی شاه مخلوع به کوشش ایرج افشار، نشر آبی

---------------------------------------------------------------------------

Sunday, June 14, 2009 برای تاریخ نویس سال های بعد

نیت کرده بودم از چند روز پیش که هر شب بنویسم. در باره ی انتخابات. فرصت نمی شد. حالا بعد از این مدت، چه می شود نوشت؟ چه طور می شود نوشت؟
سال های سال بعد تاریخ نویسی این روز ها را بار دیگر خواهد نوشت. لابد از زمام داری که روزگاری چه بزرگ بود. کسی را جرات نبود در مقابلش چیزی بگوید جز تعریف و تمجید. برایش شعار می دادند" مخالف هاشمی دشمن پیغمبر است". بعد ها یکی از جمع مدیرانش که او نیز زبان جز به مدحش نمی گشود، شروع کرد به گردن افرازی و درشت گویی. بخت یارش شد و بر جای گاه او تکیه زد و زمام ملک به دست گرفت. همه کار کرد. همه چیز گفت. همه جا رفت و همه ...
سال های سال بعد چیز هایی از این جنس برای تاریخ نویس جذاب خواهد بود. شرح فراز و فرود و عزت و ذلت اهالی قدرت. اما نمی دانم سال های سال بعد کسی چیزی از یاسی خواهد خواند که امروز در چشم و چهره و رفتار جوانانی بود که این همه امید کاشته بودند و جز باد نا امیدی درو نکردند؟
این همه شور و شوق را که می دیدم با خودم فکر می کردم، روزی این جوانان سبز پوش هم پشیمان می شوند و نا امید. مثل همان بلایی که سر امید ها و آرمان های ما آمد. وقتی روزنامه های توقیفی به سرعت و شدت زیاد شدند ، امید ما هم تحلیل رفت تا تیری که از پشت بر سر عزت ابراهیم نژاد نشست، تیر خلاص امید ما هم باشد. اما روزگار گذشت. دیگران آمدند تا بدانیم که نه. همه می میرند، اما امید و آرمانشان زنده می ماند . شاید تغییر رنگ و شکل دهد،شاید آن قدر نحیف و کم جان شود که به کما رود، اما زنده می ماند. مثل نسل ما که دوباره امیدش سبز شد.
فکر می کردم که این جوانان هم نا امید می شوند مثل ما و این وظیفه ی مااست که برایشان از تجربه ی نسلمان بگوییم. از پیشرفتی که هیچ وقت و هیچ جا یک شبه به دست نیامده. از صبری که لازم است، از امیدی که همیشه زنده است. فکر روز نا امیدی جوانان سبز بودم. اما این طور؟ به این زودی؟ این قدر مهیب؟
اصلا کسی به این حجم نا امیدی ، به این حس فراگیر خسران و شکست فکر می کند؟ تاریخ نویس سال های بعد این ها را چه طور خواهد نوشت؟

---------------------------------------------------------------------------