Friday, July 03, 2009
روزهای خوب
این چند روز، مخصوصا روز های دور و بر انتخابات، دیدن مردم ایران لذت بخش بود. همه می دانیم که در این مدت ملت ایران محترم شده اند. به ما احترام می گزارند، نه این که چون مظلومان سوژه ی دل سوزی باشیم، اگر چه مظلوم بودیم. نه این که چون داغ دیده گان، مستحق هم دردی باشیم، اگر چه داغ دیده ایم. به ما احترام می گزارند چون محترمیم.
باید افتخار کنیم، نه به خاطر تخت جمشید و کورش و گذشتگانی که از پادشهان باج می گرفتند، به خاطر آن چه همین حالا می کنیم. به خاطر آن چه همین حالا هستیم. به خاطر این که محتریم.
این چند روز با احترام تمام برای تغییر تلاش کردیم. با احترام همه را به رای دادن تشویق کردیم. با احترام با حریف مواجه شدیم. با احترام رای دادیم. با احترام اعتراض کردیم. و با احترام با هم زندگی کردیم.
همه به هم احترام گذاشتیم. در این چند روز از همیشه با اخلاق تر بودیم. همه هوای هم را داشتیم. همه با هم مهربان بودیم. همه برای هم صبر کردیم، گذشت کردیم. پیران و کودکان را مقدم داشتیم. به هم کمک کردیم.
با اخلاق بودیم. شعار های ما هم اخلاقی بود. از دروغ بیزار بودیم، از ریا، از نفاق، از بد گویی و درشت گویی و بی ادبی. آن چه می خواستیم رعایت اخلاق بود، صداقت بود، ادای امانت بود. همه ی آن چه می خواهیم. ما ملتی اخلاقی بودیم، دولت اخلاقی هم می خواهیم. دولتی که مثل ما همه جای جهان محترم باشد.
خیلی ها می گفتند، این ملت پیش از این صادق بود، سالم بود و من باور نمی کردم. فکر می کردم که رفتار ملت - رفتاری که از آن بیزار بودم - ذاتی این مردم است و دلیل هم کم نبود. این همه دلایل تاریخی و دینی و نژادی و حتی ژنتیک. گمان می کردم در ذات ما است که نظرتنگ باشیم، در ذات مااست که پشت هم بزنیم، دروغ بگوییم، هزار رنگ باشیم، خودخواه باشیم و کلکسیونی از رذایل اخلاقی را در عین ادعای دینی و تاریخی اخلاقی به عمل در آوریم.
(همهیشه هم می گفتیم که این ملت چنین اند و چنان، درست همان وقتی که جدای از این ملت نبودیم .عیب گویی جمعی و بیزاری از مردم، آن هم از زبان همه ی مردم. خویشتن بیزاری عمومی و جمعی.)خیلی ها می گفتند مردم در اثر حاکمیت چنین شده اند و من باور نمی کردم.
اما حالا، بعد از این روزها باور می کنم که ما خوب بودیم. در این چند روز اخلاقی بودیم. مدنی بودیم. پس می توانیم همیشه خوب باشیم. و می دانم که آن ها مارا خوب نمی خواهند.
آن ها ما را گرگ هم می خواهند.آن ها مارا دروغ گو می خواهند. پشت هم انداز، آن ها مارا نامرد و بی معرفت و خود خواه می خواهند. آن ها خوب می دانند که جامعه ی بی اخلاق، جامعه ای که مردمانش دشمنان خاموش یک دیگرند، جامعه ای که همه منتظر فرصتند تا از هم انتقام بگیرند، جامعه ی دروغ گو، ریاورز و منافق، بهترین میدان و هم وارترین زمین برای مرکب خودکامه گی و استبداد بوده و هست. بی خود نیست که هر جا که استبداد هست، اخلاق نیست.
آن ها ، ما را چنین می خواهند که گرگ باشیم برای دریدن یک دیگر. آن ها ما را بی احترام می خواهند.
در این چند وقت ما محترم بودیم. باید محترم بمانیم. باید اخلاقی بمانیم . اتحاد تنها شایسته ی انسان های محترم است. شایسته ی انسان های اخلاقی. انسان های بی اخلاق نمی توانند کنار هم بمانند، نمی توانند با هم کار کنند نمی توانند هم بسته باشند. تفرقه هم زاد مردمان بی اخلاق است.
محترم می مانیم. این تلاشی مدنی است. تلاشی اخلاقی. شعار ما صداقت بود، بی زاری از دروغ و ریا بود و هست. باید راست گو بمانیم و دعوت به صداقت کنیم. اخلاقی بمانیم و دعوت به اخلاق کنیم. به سوی جنبشی اخلاقی. جنبشی که هر چه اخلاقی تر باشد، سیاسی تر است.
---------------------------------------------------------------------------
Friday, June 26, 2009
محمد علی شاه مخلوع
صاحب جمع
ان شاءالله سلامت هستید. حقیقه جای شما خالی است. از آن شخص هم هنوز جواب نرسیده است.
از حال من بخاهید حال سگ. عجب اوضاعی برای من پیش آمده. دو ماه گرفتار درد پا بودم تازه چند روز است که دردپا رفع شده. از دیروز رماتیسم دارم. الان الکتریک داده و مشغول خوردن "سالیسیلاد" شده ام.
منتظرم که کار قسط چه شود. لن شاءالله تا پانزدهم ژولیه به اویان خواهم رفت که مشغول معالجه بشوم.
بیشتر از این حالت نوشتن ندارن. صحت و سلامت برای شما خواهانم.
25
ژوئن
1924
نقل از :
محمد علی میرزا ولیعهد و محمد علی شاه مخلوع به کوشش ایرج افشار، نشر آبی
---------------------------------------------------------------------------
Sunday, June 14, 2009
برای تاریخ نویس سال های بعد
نیت کرده بودم از چند روز پیش که هر شب بنویسم. در باره ی انتخابات. فرصت نمی شد. حالا بعد از این مدت، چه می شود نوشت؟ چه طور می شود نوشت؟
سال های سال بعد تاریخ نویسی این روز ها را بار دیگر خواهد نوشت. لابد از زمام داری که روزگاری چه بزرگ بود. کسی را جرات نبود در مقابلش چیزی بگوید جز تعریف و تمجید. برایش شعار می دادند" مخالف هاشمی دشمن پیغمبر است". بعد ها یکی از جمع مدیرانش که او نیز زبان جز به مدحش نمی گشود، شروع کرد به گردن افرازی و درشت گویی. بخت یارش شد و بر جای گاه او تکیه زد و زمام ملک به دست گرفت. همه کار کرد. همه چیز گفت. همه جا رفت و همه ...
سال های سال بعد چیز هایی از این جنس برای تاریخ نویس جذاب خواهد بود. شرح فراز و فرود و عزت و ذلت اهالی قدرت. اما نمی دانم سال های سال بعد کسی چیزی از یاسی خواهد خواند که امروز در چشم و چهره و رفتار جوانانی بود که این همه امید کاشته بودند و جز باد نا امیدی درو نکردند؟
این همه شور و شوق را که می دیدم با خودم فکر می کردم، روزی این جوانان سبز پوش هم پشیمان می شوند و نا امید. مثل همان بلایی که سر امید ها و آرمان های ما آمد. وقتی روزنامه های توقیفی به سرعت و شدت زیاد شدند ، امید ما هم تحلیل رفت تا تیری که از پشت بر سر عزت ابراهیم نژاد نشست، تیر خلاص امید ما هم باشد. اما روزگار گذشت. دیگران آمدند تا بدانیم که نه. همه می میرند، اما امید و آرمانشان زنده می ماند . شاید تغییر رنگ و شکل دهد،شاید آن قدر نحیف و کم جان شود که به کما رود، اما زنده می ماند. مثل نسل ما که دوباره امیدش سبز شد.
فکر می کردم که این جوانان هم نا امید می شوند مثل ما و این وظیفه ی مااست که برایشان از تجربه ی نسلمان بگوییم. از پیشرفتی که هیچ وقت و هیچ جا یک شبه به دست نیامده. از صبری که لازم است، از امیدی که همیشه زنده است. فکر روز نا امیدی جوانان سبز بودم. اما این طور؟ به این زودی؟ این قدر مهیب؟
اصلا کسی به این حجم نا امیدی ، به این حس فراگیر خسران و شکست فکر می کند؟ تاریخ نویس سال های بعد این ها را چه طور خواهد نوشت؟
---------------------------------------------------------------------------
Tuesday, May 12, 2009
وقتی همه خواب بودیم
"وقتی همه خواب بودیم" را دیدم. همین امشب.
کاری به نقد و تحلیل مخالفان و مدح و تجلیل موافقان ندارم. در باره اش باید مفصل تر نوشت. در باره ی زبان و بیان بیضایی. و البته کارگردان بی اراده ای که مجبور است با بازی گرانی فیلم بسازد که بازی گری نمی فهمند. من آن کارگردان بی اراده را درک می کنم. با آن اسم عجیب و غریب "نیمن نیستانی". اسمی که انگار برای روی جلد ساخته شده. درست مثل "بهرام بیضایی". بیضایی را هم می شود درک کرد.
اما اواسط فیلم صحنه ای دیدم که تا آخر فیلم درگیرش بودم. مردی با موی و ریش بلند که قلیان می کشید. فقط نیمی از صورتش پیدا بودو دوربین هم به سرعت از آن نیم چهره گذشت. می شناختمش.آخرین بار کجا دیدمش؟ تئاتر شهر بود. یادم آمد. همان جا بود که گفت از جلوی دوربین بیضایی رد شده. آخر فیلم هم دوباره پیدایش شد. این بار واضح تر. به نقش ول گردی حوالی سینمای سوخته. توی تیتراژ پایانی هم نامش بود. نریمان مصطفوی. دانش جوی زندانی. شنیدم که همین یکی دو روز اخیر آزاد شده. خوش حال شدم. نمی دانم هنوز همان موی و ریش بلند صورتش را پوشانده یا نه؟ تا مثل همان شب برایش بخوانم:
خورشید رخ مپوشان در ابر زلف یارا
چون شب سیه مگردان روز سپید مارا
---------------------------------------------------------------------------
Tuesday, April 28, 2009
دستی به پای کوبی آبی ها
" خدا رو شکر، به لطف خدا آقا امام زمان...خدا رو شکر.."
این جملات را امیر قلعه نوعی با داد و فریاد می گفت تا همه صدای قهرماتی استقلال را بشنوند. قهرمانی بر رفقای استقلالی مبارک است. اما چند نکته :
یکم : استقلال جام را برد، اما به لطف جوان مردی فولاد اهواز. استقلال مدیون فوتبال پاک است. فوتبالی که بسیار به آن بده کار است. قبل از هر بازی شروع می شد. اول اخبار تماس با این بازی کن و آن دروازه بان. بعد آقای سرپرست تکذیب می کرد. بعد معلوم می شد سه روز پیش مشغول صرف فالوده بوده اند. شایعات دور و بر اسلقلال زیاد بود و هست. شایعاتی که پیوندشان با واقعیت چندان بعید نیست. از جواد زرینچه بپرسید.
دوم : استقلال جام را برد، اما خیلی چیز ها را باخت. استقلال بزرگی را باخت. استقلال قهرمان است، اما نه قهرمانی بزرگ. تیمی که پیش کسوتانش از قهرمان شدنش شاکی باشند، دیگر بزرگ نیست. تیمی که در جنگ فهرمانی، متهم به تبانی شود، دیگر بزرگ نیست. تیمی که کاپیتان های پیش کسوتش این چنین به بحرانش می کشند ، آن هم در آستانه ی قهرمانی، دیگر بزرگ نیست. تیمی که کاپیتان ها و بزرگانش ، کوچک وحقیر باشند، دیگر بزرگ نیست. اختلاف در تیم های بزرگ، آن هم در آستانه ی قهدمانی، برای چند هفته فراموش می شود تا آرامش تیم از هم نپاشد. درست برعکس آن چه در استقلال اتفاق افتاد. حیف است برای تیمی با این همه شر و شور. حیف است برای تیمی با این همه تماشاچی. حیف است برای تیمی که بزرگ بود. حیف است که دست و پا بسته ی کوتوله ها باشد.
سوم : استقلال جام را برد، اما همراه این قهرمانی عباراتی نغز در فوتبال ایران جاودانه ماند. تمام این عبارات هم دور و بر امیر خان قلعه نوعی. هم او که پیش از این "کل یوم" را جاودانه کرده بود. حالا عباراتی نو به گوش می رسند. عباراتی که همیشه خواهیم شنید. عباراتی دست مایه ی شعار های جدید : گروه بان قندلی، گنده باقالی و ...
چهارم : استقلال جام را برد، اما به سبک پرسپولیس در اولین دوره ی لیگ برتر. استقلالی ها حال و هوای ذوب آهن را درک می کنند: نا امیدی و پوچی و خسته گی و سوخته گی. استقلالی ها خوب درک می کنند. همین حال و هوا را تجربه کرده اند و قتی مثل ذوب آهن، درست در آخرین روز جام را از دست دادند تا افتخار تاریخی پرسپولیس باشد.
---------------------------------------------------------------------------
Saturday, April 25, 2009
جیغ و داد
کسی نمی داند در باره ی دولت رئیس جمهور به چه زبانی باید نوشت. به زبان مرثیه ؟ یا زبان مضحکه؟ و یا زبانی شکسته و الکن برای نوشتن از ترس و واقعه ای هول ناک؟ و یا هیچ کدام این ها و در عین حال معجونی از همه ی این ها. و البته با آهنگی نا موزون و خارج از هر قاعده. شایسته ی تمام تناقض های تاریخ ج.ا که آقای دکتر به حق عصاره ی همه ی این تناقض ها است. آن هم در نهایت غلظت.
نمونه ای از این زبان و یا یکی از بهترین نمومه ها، بیانیه ی محمد مایلی کهن است. هر دو بیانیه.
این دو متن را بگذارید کنار نامه ها وسخن رانی های آقای رئیس تا روشن شود که بی خود نگفته اند " همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید".
همان جوزده گی و شتاب زده گی و پرخاش گری. و البته همان توهمی که یکی را وا می دارد مقابل دنیای ظالم و روابط ناعادلانه بایستد و دیگری برای بی عدالتی فوتبال ایرانی داد و فریاد کند. هر دو هم تا به قدزت می رسند، شروع می کنند یه گفتن و نوشتن. بی معطلی. هر دو هم در جای گاهی بالا تر و فرا تر. و البته تکیه زده بر حق مطلق . بی هیچ امکان و گمان خطایی و اشتباهی . یکی خود را در احاطه ی حاله ی نور می بیند و دیگری مربی شدنش را از قدرت الاهی می داند، با وجود کارنامه ای که هیچ جای دفاعی ندارد : "قربون برم خدا رو". همین جای گاه، به آن ها حق می دهد و جراتشان می دهد که بی هیچ واهمه ای هر چه می خواهند و هر جور که می خواهند بگویند و بنویسند. یکی برای همه ی دنیا و دیگری برای همه ی فوتبال. و البته با یک ادبیات. جای گاه این دو و مخاطبان و عرصه ی قدرت این دو متفاوت است. یکی رئیس یک دولت و ملت است و دیگری فقط یک مربی. اما ادبیات هر دو یکی است. ادبیات حاجی مایلی که یک شبه از آسمان به زمینش انداخت، همان ادبیات جناب رئیس است که هنوز در آسمان ها راه می رود. نه این که ادبیات حاجی را نسبت به فضای فوتبال و زبان کل یوم اهالی فوتبال، با ادبیات آقای دکتر در فضای دیپلماتیک مقایسه کنیم. اصلن کلمه ها یک جنس اند. حالا در هر فضایی. خود کلمه ی " بیانیه دون" با کلمه ی "گنده باقالی" و "گروه بان قندلی" تفاوتی ندارد. هر دو از یک جنس اند. هر دو از یک خانواده. مشت نمونه ی خروار.
حاجی مایلی بهترین مربی بود برای این فدراسیون و این دولت. وصله ای در نهایت هماهنگی .
اما یک تفاوت بزرگ هست و آن هم در نتیجه ی کار. حاجی را با اولین واکنش ها کنار می زنند، اما برای پایان دیگری چه کار می شود کرد؟
به هر حال از این اتفاقات اخیر راضی ام. به دلایلی. حاجی چیز هایی گفت که باید گفته می شد. آقای کل یوم هر کاری می خواست می کرد. دور و بری های گروه بان هم بی شباهت به باقالی هایی نیستند که گنده شده اند. دچار توهم شده بود. سر و صدای زد و بند و تبانی هم از حد شایعه بلند تر شده. از گفتن این حرف ها راضی ام. از آن طرف این حرف ها حاجی را هم به حاشیه برد. به قاعده ی این فوتبال، دو سه سالی از دست حاجی راحتیم. صعود به جام جهانی یا افتادن از گروه هم چندان تفاوتی به حال این فوتبال مریض ندارد که به قطبی امیدی داشته باشم. فوتبال ما زمین گیر شده. نشانه هایش نتایج تیم ملی و تیم های باشگاهی. یکی از یکی مزخرف تر. فوتبال بی مایه. بی حرکت. خسته کننده و بیات شده. راکد. مثل همه چیز. مثل بازار، سینما، کتاب، دانشگاه، .... همه چیز مثل همه چیز.
---------------------------------------------------------------------------
Monday, February 16, 2009
فارسی را پاس داریم
بسم الله الرحمن الرحیم
معروض می دارد مرقومه ها رسید از فقر ثلث مطلع اولی خیلی مهم انشاءالله بقدر مقدور اهتمام میشود اگرچه فقره دوم با فقره اول قهرا حاصل لکن داعی گمان میکنم که نمی شود تا خدا چه خواهد نمی دانم مجلس فردا راضی خواهد کرد برفتن شما.
خیلی ناخوب است اگر طوری میشد که میرفتید بسیار خوب بود امیدوارم حال شما خوب شود.
الاحقر فضل الله نوری
فضل الله نوری، رسائل، اعلامیه ها، مکتوبات،.. و روزنامه ی شیخ شهید فضل الله نوری، موسسه ی خدمات فرهنگی رسا، ص 185
---------------------------------------------------------------------------
Friday, January 23, 2009
فاتحه مع الصلوات بلند
دایی احمد بزرگ خاندان ما بود. دایی پدرم. تا دو ماه پیش هم سالم بود و سر حال. نه این که به هفتاد و هشت ساله ها نرفته باشد، اما درد و مرض خاصی نداشت که زمین گیرش کند. نیمی از سال یا شمال بود یا کنج خانه و نیم دیگر اروپا بود برای دیدار اولادش که هرسه غریب بودند و ساکن غربت غرب. تا دو ماه پیش که بعد از عروسی پیمان(پسر عمه ی من) ، دردی پیچید توی دلش تا سرطانی غریب معده اش را از تنش بیرون کند و بعد از دو ماه درد و رنج، پیمانه اش پر شود و نامش به همراه فاتحه ای صلواتی توی بلندگوهای بهشت زهرا بپیچد.
از میان اولادش فقط یکی از پسر ها اجازه ی ورود به خاک ایران داشت و فقط همان یکی دنباله ی جنازه اش را گرفته بود. سال های سال، درست از تصرف سفارت خانه ای که بعد ها لانه ی جاسوسی شد، ساکن فرنگ بود. به رسم اهالی فرنگ هم در مراسم پدرش سخن رانی کرد. هم مراسم ختم و هم شب هفت. برای ما کمی غریب بود. برای شب هفت هم دفتر چه ی یادبودی گذاشته بود تا همه امضایش کنند. این هم غریب بود. توی سخن رانی شب هفت از علاقه ی پدرش به شعر و ادبیات فارسی گفت و این که پدرش در طول سالیان مجموعه ای فراهم کرده، گل چینی از گل چین های شعرای بزرگ. جزوه ای چهل و دو صفحه ای که کپی کرده بودند و به همه اهدا کردند تا یادگاری باشد از مرحوم پدرش.
حالا که این ها را می نویسم این جزوه روبه روی من است. با خط دایی احمد مرحوم. که بسیار دوستش داشتم و هر وقت که مرا می دید از خاطره ای برایم می گفت که نشان از علاقه ی مرحوم مادر بزرگم بود به اولین نوه ی پسری اش که من باشم. همه دوستش داشتند. هر صفحه شماره خومرده و هر خط هم شماره ای دارد. اول دفتر هم فهرستی هست که هر بیتی را با شماره ی خط و شماره ی صفحه نشان می دهد و توضیحی کوتاه درباره ی مضمون بیت و نام شاعر. آخر دفتر هم نوشته است" با عنایت خدای بزرگ گل چینی از گل چین های بزرگ(788) بیت از شعرای بزرگ جمع آوری و به عاشقان ذوق تقدیم گردید".
حالا ابیاتی از این دفتر که دست همه ی فامیل بزرگ ما خوانده می شود. عبارات را به همان املا و رسم خط دفتر می نویسم.
فلک پیر بزم ما برچید
بزم برچیده را چه خواهی کرد
موی گیرم سیه کنی به خزاب
تاری دیده را چه خواهی کرد
تاری دیده به شود به دوا
قد خامیده را چه خواهی کرد
قدخامیده راست شد به عصا
... خوابیده را چه خواهی کرد
---------------------------------------------------------------------------
Friday, January 09, 2009
ما وفرنگان
نمی دانم از کی دوتایی ایرانی و فرنگی این قدر برجسته شد. از دوره ی صفویان یا زمان قاجار. به هر حال جذابیت فرنگ در دوره ی قاجار چشم گیر است. و البته برتری جویی و اعتماد به نفس و فخر فروشی تاریخی ما که چه بوده ایم و چه نبوده ایم و ما بودیم که از پادشهان باج گرفتیم و تمدن چند هزار ساله بوده ایم و کوروش و داریوش داشته ایم و از همه مهم تر این که به دین خاتم انبیاء مشرف شده ایم و در این میان پیرو اشرف مذاهب، یعنی مذهب شیعی هستیم. بعد ها کم کم این روحیه ی افراطی آن قدر عقب نشینی می کند تا از آن سوی بام جایی بیفتد که از مغز سر تا نوک پایش غربی شود.
نمونه ای از این برخورد را از "سرگذشت حاجی بابای اصفهانی" نوشته ی جذاب جیمزموریه و ترجمه ی شیوای میرزا حبیب اصفهانی می نویسم. "سرگذشت حاجی بابای اصفهانی" از بهترین کتاب هایی است که خوانده ام. اگر عمر و فرصتی بود در باره اش خواهم نوشت. "سرگذشت حاجی بابای اصفهانی" را نشر مرکز به تصحیح و با مقدمه ی خواندنی جعفر مدرس صادقی، منتشر کرده است. به خواندنش بسیار می ارزد.
داستان حاجی بابا در زمان سلطنت فتح علی شاه می گذرد. پزشکی فرنگی به ایران آمده و کسب و کار حکیمی سنتی را تهدید می کند. حکیم بر آن شده تا به هر وسیله ای میدان را از فرنگی بگیرد. در این میان فرنگان را در مقابل ایرانیان برای حاجی بابا شرح می دهد:
میرزا احمق گفت " قاعده ی کلیه در این باب این است که رفتار و کردار فرنگان طابق النعل بالنعل، با رفتار و کردار ما مخالف است. من بعضی را می گویم، تو پاره ای را برآن حمل و قیاس کن: فرنگان به جای این که موی سر را بتراشند و ریش را بگذارند، موی سر را می گذارند و ریش را می تراشند، این است که در چانه مو ندارند و سرشان چنان از مو انبوه است که گویا نذر کرده اند دست به او نزنند، فرنگان بر روی چوب می نشینند و ما بر روی زمین می نشینیم، فرنگان با کارد و چنگال غذا می خورند و ما با دست و پنجه می خوریم. آنان همیشه متحرکند و ما همیشه ساکنیم، آنان لباس تنگ می پوشند و ما لباس فراخ می پوشیم، آنان از چپ به راست می نویسند و ما از راست به چپ می نویسیم، آنان نماز نمی کنند و ما روزی پنج وقت نماز می گزاریم، در ما اختیار با مردان است و در ایشان اختیار با زنان، زنان ما به راست سوار اسب می شوند، زنان آنان یک وری، ما نشسته قضای حاجت می کنیم، ایشان ایستاده می کنند، ایشان شراب را حلال می دانند و کم می خورند و ما حرام می دانیم و بسیار می خوریم. اما آن چه مسلم است و جای انکار نیست، این است که فرنگان نجس ترین و کثیف ترین اهل روی زمین اند، همه چیز را حلال می دانند و همه جور حیوان را می خورند، بی آن که دلشان بر هم خورد، مرده را با دست تشریح می کنند، بی آن که بعد از آن غسل میت به جای آرند. نه غسل جنابت دارند و نه تیمم بدل از غسل"
---------------------------------------------------------------------------
Thursday, December 25, 2008
جان امام زمان و هم آوایی با کریس دی برگ

یکم: توجه رئیس جمهور به امام زمان، در تمام تاریخ ج.ا.ا بی سابقه است. در این سی سالی که گذشت تنها رئیس جمهور است که این چنین دولت خود را به نام امام غایب پیوند زده و سیاستش را در جهت ظهور او برنامه ریزی می کند. تنها مقام بلند پایه ای که در تمامی سخن رانی هایش از امام غایب نام می برد، سخنش را با نام او آغاز می کند، برای تعجیل فرجش دعا می کند و آرزو می کند که در جنگ های ظهور در رکاب امام غایب و کنار او شهید شود.
... و المستشهدین بین یدیه...
در حالت آرمانی، دولت رئیس جمهور، زمینه ساز و طلیعه دار ظهور امام خواهد بود. در چنین دولتی، سخنان جدید جناب سخن گو جالب است و جذاب. آن جا که می گوید: حفظ حکومت از جان امام زمان مهم تر است.
در اندیشه ی شیعی، امام، تنها امام نیست. امامت و جانشینی پیامبر تنها شانی از شئون امام است. در نگاه شیعی امام واسطه ی فیض وجود است. یعنی فیض وجود از طریق امام است که جاری می شود. در این جهان بینی، وجود شکلی هرمی دارد. هرمی که راس آن باری تعالی قرار دارد و در قاعده ی آن همه ی موجودات. جایگاه امام دقیقا بعد از رتبه ی خداوند است. در چنین هرمی اگر امام نباشد، اساسا سایر موجودات وجود ندارند. به خاطر وجود امام است که سایر موجودات" وجود" دارند. این جایگاه "حجت" است در اندیشه ی شیعی. و در این معنی روایات بسیاراست. چندان که اگر "حجت" نباشد زمین اهلش را خواهد بلعید. سخن معروف متکلم بزرگ و یا به عبارتی پدر کلام شیعی، خواجه نصیرالدین طوسی، ناظر به همین معنی است. آن جا که می گوید:
بیمنه رزق الورا و ببقائه بقیت الدنیا و بوجوده ثبتت الارض و السماء و غیبته منا...
اگر مردمان روزی می خورند، به یمن وجود او است. و به واسطه ی بقای او است که دنیا باقی است و از بین نمی رود و به وجود اوست که آسمان و زمین بر جای خود ثابت مانده اند و الا آسمان و زمین در هم می پیچید و خلقت نا بود می شد و دوباره راهی دیار عدم می شد و البته غیبت و پنهانی او به دلیل ما و گناهان ما است و ...
پیش تر ها بنیان گذار ج.ا.ا در سخنانی بی پرده گفته بود که حفظ نظام از نماز هم واجب تر است و با این جمله اهمیت حفظ نظام را حتی در برابر اوجب واجبات نشان داده بود. اما سخنان جناب سخن گو اصلا عجیب است. با نگاه و اندیشه ی شیعی، وقتی می گوید حفظ نظام از جان امام زمان هم مهم تر است، یعنی برای بقای نظام نه تنها می توان نماز یا سایر احکام را هم تعطیل کرد، بل که حتا می شود از جان امام زمان هم مایه گذاشت، حتا می شود جان امام زمان را هم گرفت، یعنی می شود تمام وجود را هم نابود کرد، تمام مخلوقات را از بین برد، آسمان و زمین را به هم ریخت، تمام خلقت خداوند را نابود کرد تا نظام کنونی کشور ایران حفظ شود. اگر حفظ نظام ایجاب کند، جهان را می توان نابود کرد، آسمان و زمین را از جا کند، کوه ها را از هم پاشید، دریا ها را خشک کرد، خورشید را منفجر کرد و ستاره ها را خاموش کرد. برای حفظ نظام می شود دنیا را به آخر رساند. می شود قیامت کرد.
البته جناب سخن گو هیچ یک از این ها را نگفته بود. او فقط همان یک جمله را گفته بود و البته من هم نمی دانم که چه طور قادر به انجام نتایج منطقی شیعی همان یک جمله اش خواهد بود. و البته اصلا نمی دانم که به این نتایجی که از اعتقاد شیعی به امامت بر می آید، فکر کرده بود یا نه.
دوم: می گویند و راست می گویند که ریا خصلت جمعی ما است. پر رنگی ریا در جامعه ی ما را همه ی خارجی هایی که جامعه ی ما را دیده اند، نشان داده اند. کنت دو گوبینیو، شرق شناس و سفیر فرانسه در زمان سلطنت ناصرالدین شاه قاجار، معتقد است که ریا اصلا ربطی به حکومت قاجار یا تاریخ اسلامی هم ندارد. او ریشه ی ریا را تا دوران پیش از اسلام و دوره ی اقتدار موبدان دین بهی جست و جو می کند. هر جا را که نگاه می کنی و هر که را که ببینی، ریا را می بینی. چیزی می گوییم و به چیز دیگری فکر می کنیم. جوری نشان می دهیم و طور دیگری زندگی می کنیم.
نمونه اش همین امروز عصر که حوالی یک ربع به پنج بود که رفیق شفیق ما از بلیط کنسرت آریان گفت برای ساعت پنج و نیم. از بخت و اقبال ما ، جایی بودیم حوالی میدان فاطمی و در ساعت شلوغ شهر نزدیک بودیم به تالار وزارت کشور. دو تا بلیط داشت و دو تایی رفتیم. کنسرت ویزه ی هواداران بود وبلیطش فقط از طریق هواداران فروش رفته بود. برای همین نه تبلیغی داشتند و نه اعلان عمومی. اولین بار بود که کنسرت آریان(آرین؟) را می دیدم. کنسرت با کلیپ کریس دی برگ شروع شد. هنوز هم نمی دانم که چه طور چنین کنسرتی در ج.ا.ا جرا می شود. کنسرت را که می دیدم و شور و رقص نشسته ی جمعیت را تماشا می کردم و بیشتر از روی سن حواسم به جمعیت بود، به ریا فکر می کردم. به قول سال های نه چندان دور به نهادینه شدن ریا. کنسرت با مجوز رسمی وزارت ارشاد ج.ا.ا. برگزار شده بود. آن هم وزارت جناب صفار هرندی. آن وقت فکر می کردم صدا و سیمای همین نظام، این کنسرت که هیچ، نی و تنبک را هم نمایش نمی دهد. نظام ، همان نظام است، اما از آن چه اجرا می شود تا آن چه نشان داده می شود تفاوت از دامن پر چین دخترکان است تا چین و چروک سیمای پیره زنان. همین ها است که از جان امام زمان هم مهم تر است.
---------------------------------------------------------------------------