جمله ای عجیب که از ویتگنشتاین دیدم. از ظهر که دوستی این جمله را نشانم داد، همین طور، توی سرم چرخ می زند. یکی دست و پایش را بگیرد و بیرونش کند. اگر متلاشی نشود...
"نمی توانم برای دعا خواندن زانو بزنم چرا که پنداری زانوهایم خشک هستند. اگر نرم می شدم در آن حال نگران متلاشی شدن بودم"
"نمی توانم برای دعا خواندن زانو بزنم چرا که پنداری زانوهایم خشک هستند. اگر نرم می شدم در آن حال نگران متلاشی شدن بودم"